سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه
حدیث دل و دلتنگی

Ir Upload

عیدقربان،جشن رهیدگی ازاسارت نفس وشکوفایی ایمان ویقین برهمه ابراهیمیان مبارک باد.


عید قربان گرچه آیین خلیل آذر است / ملت اسلام را امروز زیب و زیور است
 

اضحی عیدى که سرخ ازخون قربانى او / گونه اسلام و روى ملت پیغمبر است


آن روز که ابراهیم(ع) با پاهای لرزان اما قلبی مطمئن فرزندش اسماعیل را که برای داشتنش دعاهای بسیار کرده بود، به مذبح می‌برد، از تمام نفسانیات خود در پیشگاه خداوند گذشت. اگرچه در لحظات آخر به فرمان خداوند تیغ از گلوی فرزند برکشید و گوسفند فرستاده شده از سوی پروردگارش را قربانی کرد، اما از عهده امتحانی که باید برمی آمد، برآمد و همراه با خشنودی خداوند از پرهیزگاری بنده‌اش، او نیز از سربلندی در امتحان سرخوش بود.




موضوع مطلب :
ارسال شده در: چهارشنبه 89 آبان 26 :: 3:49 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

شب جراح زخم های کهنه ی من شده است
تنهایی شبانگاهی ام را می پرستم
دوست دارم
همه ی دوستانم را در شب از دست دادم
همه ی آن عشق ها در شب به من خیانت کردند

شب هم خائن است که چراثانیه ثانیه ی تاریکی را

با روشنایی روز مدام خریدوفروش می کند 
دیگر به خیانت هم عادت کردم
دیگر هیچ رفتاری برایم زجر آور نیست
دیگر راحت می شود تشخیص داد نگاه ها را از هم
معنی طرد شدن را خوب می فهمم
من دگر می دانم
در قلبم جای خالی ی هست
که اگر لبریز شود
می میرم
من خودم می دانم تا پیش از خاک شدن
راهی طولانی در پیش دارم
تا به اصطلاح ، شاعر خوبی بشوم
من خودم می دانم
روز ها را می میرم
شب ها را با مرگ خویشتن
زنده نگه می دارم

20مرداد88 ایرانشهر




موضوع مطلب : جراح زخم های کهنه ،تنهایی شبانگاهی ،تشخیص نگاه،قلبی لبریز ازخالی
ارسال شده در: چهارشنبه 89 آبان 12 :: 11:15 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری
الفبای عشق

بار دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی و آزادگیست
عطر تو در نامه چه ها میکند
غارت جان و دل ما میکند
از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه گویم که مرا حال نیست
 مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
 هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
 حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و باز آمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند

دنباله شعر را در ادامه مطلب ببینید

 



ادامه مطلب...


موضوع مطلب :

ارسال شده در: چهارشنبه 89 آبان 12 :: 11:9 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری