سفارش تبلیغ
صبا
حدیث دل و دلتنگی

ای غم تو بیرون شو که دیگر
         وقت شادی و شوراست
            بهارست و زندگی سرشار از نور
زندگی رنگ و بوی دیگری دارد
          رنگ و بوی تازه ی زندگی
              با تو ای غم جان فرسا
سازگاری ندارد‌، اکنون برو
          وقتی دیگر بازگرد شاید نه
              دیگر بازگشت تو بی معنی است
آخه من با زندگی وجمع آشتی کرده ام
           می خواهم بانگاهی نوازجنس بلور
                 وبا عشق به زندگی نگاه کنم
نگاهی سرشار از مهر و عطوفت
           نگاهی مملوّ از نور وصفا
                  که هدیه ی بهار به زندگیست

ثبت شده در تاریخ سه شنبه 30 فروردین 1390 به شماره سریال 126377 در سایت شعرنو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: سه شنبه 90 اردیبهشت 6 :: 12:20 صبح :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

شهر من شهریست آن سوی عشق
محبت را در آن جایی نیست
مردمانش سخت دل مرده اند
عشق به نهایت ذلت رسیده
ازچهره های ظاهرا" مظلومشان
دیده می شودناپاکی و بی غیرتی
دردلشان لانه کرده سخن چینی وبغض
که ؛ چشم فلانی چپ یا ناپاک است
غافل از این که،خودشان ناپاک ترند
دریدگی را به نهایت رسانده اند
این چه شهریست که برادراز برادر
می گریزد،فرزندازپدروپدرازفرزند
این ها چه بی انصافند
می گویند؛اینست قانون طبیعت
چرا طبیعت محتوم را متهم می کنند؟
طبیعت که به روال خود می رود!



ادامه مطلب...


موضوع مطلب :

ارسال شده در: دوشنبه 90 اردیبهشت 5 :: 11:31 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

بهاربرای خانه تکانی دل درراه است
        به خودت تکانی بده
          زندگی را رنگ وبویی بهاری بخش
               وجودسردوبی نورت رابهاری کن
چشم وجودت را با بهار خداوندبیناکن
       آیینه ی زندگی تازه باش
          جلوه های خدارادربهارش تماشاکن
                 نیست شو،دربهارهستی راببین
تیرگی زمستان رابه فراموشی سپار
       زندگی دررستخیز است
         پاکی وزلالی بهاربی نهایت زیباست
                  وجودآسمانیت رابابهارمزیّن کن
جنگل وکوه ودرختان همه درتسبیح اند
        بهار آمده،برخیزوببین
               گلهاصحراراچوآتش فرا گرفتند
                 ابرباش ،به سخاوتت باران باش
گذر عمر مثل چهار فصل سال است
         عمرراورقی تازه بزن
          زندگی منتظرلبخند بهاری توست
                   برخیزلبخندی به بهاراهداکن

ثبت شده در تاریخ جمعه 27 اسفند 1389 به شماره سریال 123302 در سایت شعرنو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 5:53 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

شعر من شعر بهاراست
شعرمن برگ اناراست
شعرمن آیینه ی عشق
شعرمن مجنون یاراست
    ××××××××
شعر من درد شقایق
شعرمن لبخند عاشق
شعرمن دردی زمینی
شعرمن گیسوی عارف
     ××××××××
شعر من درد درونه
شعر من رسم زمونه
شعر من شعری بهاری
با سرودی عاشقونه

ثبت شده در تاریخ شنبه 28 اسفند 1389 به شماره سریال 123384 در سایت شعرنو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 5:46 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&var=MTMwMDQ1MzE3My0yNjAyMV80NzMuanBn

انگاری بهار با لبخند بی ریای توزیباتر شده است،صدای گامهای ناز بهار و نوروزشنیده می شود.برخیزوبه استقبال طبیعت برو که امسال با دست پربه میهمانی ما آمده است،باسوغات هایی چون گلهای بهاری عاشق که پیداست با رسیدن به معشوقشان یعنی بهار،شکوفا شده اند وغنچه ی لبهایشان تا بناگوش باز است.
راستی امسال بهاربا تو رنگ وبوی دیگری دارد،انگار اَبَرتولدی دوباره رخ داده وبرای تبریک این اَبَرتولد، طبیعت بغل بغل گلهای یاس ورازقی وشقایق و...به ارمغان آورده است و به هفت سین آن نیز سه سین سادگی ،سرور و سرمستی افزوده که بهانه اش حضورساده وبی ریای توست.
زیبای من ، حضورت را به فال نیک می گیرم و به بزم می نشینم و بر این باورم که دیگر هرگز نخواهی رفت و حضورت همیشگی ست .پس ای بهانه ی شادی و نشاط همیشگی من ، به بهانه ی این حضور شادباش و شاد بمان و شادیت را به دیگران هدیه کن.چون بهار هدیه ی خداوند به انسان وطبیعت است.

ثبت شده در سایت شعر نو به آدرس :

http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=11139




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 5:22 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&var=MTI5OTY5Mzc2NC0xMjQyMjEwNTEwNjUuanBn

میگن ناامیدی کفراست وبرای رفع آن بایدچاره ای اندیشید . من برای اینکه ناامیدی به سراغم نیاید،هر روزبه رودخانه نزدیک خانه ام میروم و روبروی دیواربلند آن می ایستم وفریادمی زنم ،آیا امیدی هست؟ آن طرف تر کسی با انعکاس پژواک صدا پاسخ میدهد امیدی هست،.هست..هست... هست.به نظرم حق با اوست، حتماً امیدی هست.

ثبت شده در سایت شعر نو به آدرس :

http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=11065




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 5:11 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

چرااینگونه غمگینی،چرااینگونه نالانی؟
        چرااینگونه گریانی،چراازدردمی نالی؟
             مگرمحبوب تورخت ازدیارخویش بربسته؟
                 توراباعالمی دردوپریشانی رهاکرده؟
عنایت گرکندسویت،ببخشدمهرجانسوزش!
       توآرامش نمی یابی،توآسوده نخواهی شد؟
              تواندرنعمت عشق صبوروبردباراو
                 ذوب درمهروغرق الطافش نخواهی شد؟
اگرپاسخ عیانست ونمایان است
       چرادیگرتونالانی،چرابیجاپریشانی؟
              تورادرعشق خویش غرق خواهدکرد
                 تورادرمهرتابانش،سپهرمهرخواهدکرد

ثبت شده در تاریخ شنبه 21 اسفند 1389 به شماره سریال 122665 در سایت شعرنو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 4:55 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

چرا اینگونه خاموشی،برایت ناله هادارم
      مرا اینگونه باورکن
         خیال باورم سرد است
            فقط باناله ی گرمت دوباره گرم خواهدشد
عزیزنازنین من زبانی آتشین برگیر
       واین شولای درویشی را
           همیشه از تنت برکن
             زبان زخم دنیا را به تیغی آتشین برکن
من ازسردی وخاموشی بسی بیزار وبیمارم
        برای باور سردم
            مزاجی نرم می خواهم
          نه صفرایی،نه سودایی که ازآنان نیزبیزارم

ثبت شده در تاریخ پنجشنبه 19 اسفند 1389 به شماره سریال 122487 در سایت شعرنو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 4:52 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&var=MTI5OTY4NzE2MS0yICgxKSAoMSkuanBn

مادرم درخم گیسوانت اسیرم بدون آنکه بسان اسیری دست وپایم بسته باشد وغل وزنجیری درکارباشد.حضورتو بهانه ای برای آرامش وآرمیدن است.
مادرای بام روشنایی شبهای تار فرزندان،بدان که خورشید وجودم ازتونورمی گیرد و طراوت باران از وجودبارانی توست.ازوجودتوست که فصول چهارگانه سال خلاصه می شود. دست نوازشگر وپرمهرتوتفسیری جاودانه و رساازسعادت ونیک فرجامی است.تاج عزّت من ،تودرسلول سلول وجودم جریان داری ومن باتوبودن وماندن رادرزندگی تجربه میکنم.
مادرای مخلوق محجوب خداوند،گلهای نجابت وحجاب در دامن پرمهرتوبه بار می نشیند.دستهای صمیمی ات،نگاه پرمهرت و وجود نستوهت حکایت از عاطفه ای پایان ناپذیرداردو اقیانوس وجودت حکایت از وسعت دلی پرمهر داردکه مرواریدهای محبت رادرخود جای داده است.
مادر،دوباره در آغوشم بگیر وغزل عشق ومهر ومثنوی شوروشعور را برایم زمزمه کن وگرمابخش وجودم باش.
مادرم عطرنفسهایت فضای خانه را معطّروخوشبومی کند و من بااین عطر دل انگیز خوگرفته ام که حتّی یک لحظه نبودنت را برنمی تابم.
مادرم توبهترین نمونه ی تجسّم ایثاروازخودگذشتگی هستی که بهترین دلیل برای اثبات این ادّعا،غزل شب بیداری ها و قصیده ی بلند بی تابی هایت درمهربه فرزنداست وستاره های شبانگاهی که نجواهای شبانگاهان وبیقراری هایت را درگوش مهتاب زمزمه می کنند.
مادر،درسطرسطرمهربانی هایت،درلبخندملیح ونورانیت،در نگاه خسته وپرمهرت ،ذرّه ای ازوجودمحبوب نهفته است. وجودپرمهرت،نای ونیروی پاهای خسته وبی رمق من برای ادامه ی راه است.
مادرم،درمسیررسیدن به موفّقیّت هایم،نگاههای مضطرب و نگرانت و دست های یاریگرت را هرگزفراموش نخواهم کرد.
مادرتومام بلندمهری،ازبلندای مام عشق وجودنورانی توست که به همه جا نورمی بخشد ودنیاازوجودتو منوّراست.
ای راهنمای راههای ناشناخته ام وای تکیه گاه فراز ونشیب های زندگیم،تمام وجودم وزندگیم وموفّقیّت هایم را بعدازخداوندمدیون توهستم.
بی توبودن وبی توماندن در درگاه زمین وزمان راهرگز نمی خواهم ومهربانی ومهرت را از اعماق لایه های جسم و وجودم فریاد می زنم و نگاه زلالت را چراغ روشنایی بخش آینده ام خواهم ساخت.
مادر ای اسطوره ی عشق وایثار وجودتو معنابخش زندگی من است.تو رابه حرمت وجودمقدّس مادرانه ات سوگندمی دهم ازکم مهری و ناسپاسی این کمترین فرزندت درگذر وبا مهرمادرانه ات قلم عفو برآن بکش.

ثبت شده در سایت شعر نو به آدرس :

http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=11063




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 4:44 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری

http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&var=MTI5OTQ1MDgxMi1rYXIyOWVjc2E1eHZnaXp4bzM1NC5qcGc=

دوباره منم وقلم وشعرهایم که فرشی است تا عرش کبریایی تو.

نمی دانم این دل چه می خواهدکه هرروز باشقایق ها به استقبال نجوا باتو می آید.آیادستان سردم راهنگامی که به سوی درگاهت بلند بود وتا ابرها می رسید به یاد داری؟

آیا زمانی که خورشید با دستان گرمش صورتم را که پوشیده از اشک بود نوازش می کرد به یاد داری؟

آیا شب ها که به امید نجوای با تو به آسمان سفر می کردم وستاره ها برایم لالایی می خواندند به یاد داری؟

من همان آخرین شعری هستم که برای ستایش تو سروده شده ام فقط وفقط یک مصراع می خواهم فقط یک مصراع تا غزلی شوم وبه عرش تو برسم.باز هم مثل همیشه در عمیق ترین دره زندگی دستم را بگیر واز افتادن در پرتگاه نجاتم بده.

وقتی غزل شدم اسمی برایم انتخاب کن وصدایم بزن تا به سویت پرواز کنم.

یادت باشد که بالهای پروازم سال هاست تیر خورده یک بال سالم هم به من هدیه بده تا راحت تر بیایم.

راستی تصمیم گرفتم دیگربدون هیچ قافیه ای باتوسخن بگویم پس شایددیگر غزلی نگفتم.شعرهای سپیدم راسریع تر برایت می سرایم تازودترفرش اشعارم تاعرشت برسد.

برای آخرین مصراع غزلم می نویسم:معبود من دستان افتاده ام را بگیر....

ثبت شده در سایت شعر نو به آدرس :

http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=11005




موضوع مطلب :
ارسال شده در: جمعه 90 فروردین 5 :: 4:33 عصر :: توسط : عبدالحمیدخدایاری
1 2 >